پاسخ به یک سوال روان بلاگی

 

یه دوستی دیوت سوزونده بدون ادرس ایمیل، پیام خصوصی زده

این جواابش:

شوخی جن30 اقا با خاانم وارد حوزه harassment   میشه که درجه اخر هرسمنت rape  است.. در یک مملکت دیگه می تونید شکایت کنید. این جا خبر ندارم می تونید چکار کنید.

  
نویسنده : الی ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
تگ ها :

جدایی دیو از دلبر

 

یه خانم و اقای حدودا 45 ساله اومده بودن. دیو و دلبر برای بیان تفاوت ظاهری است نه اخلاقی.

General appearance:. پوشش دلبر خیلی جوون تر از سنش بود. شال سرش رو هی میاورد جلو دوباره میبرد عقب پشت گوشش مینداخت.. کلا شما تصور کنید شال گردن بود تا شال سر. هر گوشش هم سه تا سوراخ داشت ولی گوشواره نذاشته بود. از دفعه های قبل کمتر بخودش رسیده بود. دیو در عوض خیلی شکسته و فرسوده. بدلباس. برعکس خانمه که یه ریز در مسیر میز دکتر و صندلی خودش در رفت و امد بود و تن صداش بالا پایین میشد، اقا مثل بیمارای کاتتونی نشسته بود و جم نمی خورد. سرش هم مدام پایین بود. اسم این مدل مردها در جلسه مشاوره را گذاشتم مدل جالباسی. فکر کنید یقه لباسشون را اویزوون کنید ، شونه های اویزون، سر پایین دستهای آویخته..اگه مجالی پیدا میکرد یه صدایی از خودش بروز میداد..  اصلا باهم تماس چشمی نداشتن و فقط یه بار اخرای داستان چند ثانیه خیره شدن. بجز اوون همش نگااهشونو از هم می دزدیدن.

این جلسه 4 بود. اقا تقاضای طلاق داده بود و از ..  فرسستاده بودن اینجا برای  مشاوره. کل کارمندان شیفت عصر میشناسن اینارو. حتا اوون اقای گچ بر که برای دکتر ارتوپد کار میکنه. از بس این خانم بلند بلند در مورد مسائلشون صحبت می کنه.البته داستان که چه عرض شود توهمات ذهنشو برملا میکرد . میگه اهل اینجا نیست و صادره از پایتخته. و فقط همین زبان را داره و باباش کارخونه داره و پولداره ونیازی به شوهر نداره و دلش سوخته که تا الان از همسرش جدا نشده و شوهره زن بازه و ..بقیه در ادامه مطلب.

اقا درخواست طلاق داده بود ولی در واقع قصدش تنبیه خانمش بود. خانمش بهش شک داشت و چندباری هم در محل کار اقا ابروریزی و سروصدا کرده بود. (شک شاهرگ رابطه را قطع میکنه. قابل توجه کامنت گذارایی که میگن برای بدست اوردن عشق همسرت بذار اعتمادش کمی خدشه وارد شه.. که این کار حکم قرص برنج را دارد در روابط). هر دو نقص داشتن ولی رابطه قابل احیا شدن بود.. میشد ترمیمش کنی و بخیه بزنی بفرستی برن پی زندگیشون.

دکتر چند بار به خانم کفته بود سر و راز زندگیتو نگه دار ولی کو گوش شنوا. خانم از اون افراد هیستریونیک منش و منپولیتیو بود.

 البته این 2 تا بهم علاقه هم داشتن. ولی ابراز نمی کردن. دو زوج عجیب بودن.

دلبر: من از روزی که اومدم یک کلام گفتم تو زن بازی. ولی تو هی حرفتو عوض میکنی. دکتر نگات کنه تا ته روانتو میخونه. (این جمله تحریک کننده براای کشیدن دکتر به سمت خودش بود.. که طرفدارش بشه.. کلا منپولیتیو اساسی بود). دروغ میگفت تا دارو دسته جمع کنه.

کورسویی از روابط عشقولانه گاهی دیده میشید. مثلا دلبر: دیو من متنفره.

دیو (با بغض): نه بخدا. من لباسمو کنار لباس دلبر روی بند میذارم .. میگه ایش. لباسو میکشه کنار. تو از من بدت میاد.

خلاصه دو تا لنگه در چوبی بودن که جیر جیر میکردن اما جیر جیر همو نمی تونستن تحمل کنن.

دلبر هوش کلامی بیشتری نسبت به دیو داشت و دیو از پس حرفهاش برنمیومد. کی برمیوومد؟؟

دلبر: این چاهی که کندی به قهقرا رسیده. روانم ازرده شده. دیگه این لیوان شکسته، شما از من میخواهید اونو درست کنم مثل اولش شه؟

دلبر خیلی میمیک صورتش متغیر بود. و کلا از اوون ادمهایی بود که هدف ، وسیله را براش توجیه می کرد. مهم نبود چی میگه و چکار میکنه. چند باری آبروریزی هم کرده بود. به افرادی هم که ابروشونو برده بود میگفت کوزت . آخرا  هم میگفت: دکتر تو میخواای ماله بکشی رو کار شوهرم.

دلبر: جلوی من در مهموونی به دختر .. گفته بیا اتلیه ازت عکس پایین تنه بگیرم.

دیو: نه بخداا. دختره داشت میگفت برای عمل بینی رفتم عکس بگیرم. طرف خودشو خیلی به من می زده. گفتم اقا میخواای از بینی عکس بگیری یا پایین تنه؟

(ظاهرا دلبر بد شنیده)

دلبر: اصلا چرا باید تو یه جوری باشی که فلانی این حرفو بتو بزنه.

کلا بیشتر مسائلشوون مربوط به دیو با بقیه خانم های دور وبر میشد که البته دلبر از خجالت همشون دراومده بود.

دیو: تو خودت جلوی من و اونها جوکهای سک30 میگی. حالا بمن گیر میدی؟

دلبر: من زنم. تو نباید بگی ....

دکتر 55 ساله: اره درست. شوهر تو مریض. حالا تو  3 تاراه داری: تحملش کنی یا ازش جدا زندگی کنی یا طلاق بگیری.

کدومش؟

دلبر: طلاق.

دکتر: دختر خوب تو زبانت را به شیطان فروختی. حالا می تونی جلوی زبونتو بگیری؟

دلبر: ها.. شوهرم روحشو به شیطان فروخته. (کلا دلبر خدای بازی با کلمات بود..)

دکتر: حرف اخر

دلبر: فقط طلاق. دفعه اول اقا برای طلاق اقدام کرد حالا من کوتاه نمیام. دکتر امضا کن بریم.

دکتر: باشه. حالا شما بروید یه ماه دیگه بیاید. تو این مدت هم به کارهایی که گفتم رو عمل کنید.

دیو و دلبر پاشدن رفتن. نه به اوون اصرار طلاق نه باین حرف گوش کردنشون برای یک ماه دیگه زندگی درکنار هم. دکتر میگه: اینا هم را دوست دارن .اینها اداست. میخواان باهم باشن. ولی رو دور لج افتادن.

 


  
نویسنده : الی ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸
تگ ها :

Self awareness

 

 

اگه میخواید هر چیزی را تغییر بدهید (خودتون یا اطرافیانتون، سیستم فکریتون، روابطتون ..)  لازمه اش تغییر در خودتون است ولو خیلی اندک. که این تغییر هم مستلزم شناخت خودتونه.

خود اگاهی یعنی این که به تمام ویژگی های خودتوون نگاه کنید و خودتونو کشف کنید.  همه چیز چه خوبها چه بدهارو شناسایی کنید.

خوداگاهی باعث میشه به پذیرش خود برسید در نتیجه اعتمادبنفستوون بالا میره .

به اونچه که الان هستید اهمیت بدهیدو بپذیرید. از خود خودتان حمایت کنید. حتا به اوون قسمتهایی

که بعد خوداگاهی میفهمید که باید تغییرشون بدهید.

حتا افراد تمامیت خواهی که همیشه از خودشون انتقاد میکنن لازمه که قبل از خودانتقادی به خوداگاهی برسید تا بتونید در برابر عیبهاتوون بخوبی از خودتوون دفاع کنید.

بعضیا میگن  اگه خودمونو همین جوری که هستیم بپذیریم، به تکامل و تغییر مطلوب نمی رسیم، البته این طرز فکر اشتباهه.

در واقع جلوی پیشرفت خودتونو در دراز مدت میگیرید. در عوض پذیرش خودتون به شما اجازه تغییر میده.

گفتم همه خودتون را بپذیرید حتا این قسمتهای بدی که دوست دارید تغییرش بدهید.

اولین قدم در تغییر پذیرش خود است.

تصور کنید که شما الان در خانه کوچیکی زندگی می کنید و در اون خونه احساس خوبی دارید (پذیرش خود).

در کنارش رویای داشتن یه خونه بزرگتری (خودایده ال) را داریدو برای رسیدن به اوون خونه بهتر تلاش می کنید اما در این خونه کوچیکه هم احساس ارامش دارید.

اکی؟

با خوداگاهی متوجه میشید که چه احسلسی دارید و چرا این احساس رو داریدو چرا این رفتارو؟ بعد میتونید احساسات خودتونو کنترل کنید.

خوداگاهی باعث میشه زودتر به خودایده آلتوون برسید. راحت تر تصمیم گیری کنید و حتا به رشد شهود (intuition) کمک میکنه.

همون که بهش میگن gut feeling   . فارسیشو نمی دونم چیه.

اگه بدونید چی شما را خوشحال یا ناراحت میکنه، میتونید برای دیگران هم همینارو حدس بزنید.

به زبان دیگه هوش هیجانی شما به مقدار زیادی افزایش پیدا میکنه و راحت تر فضاهای نامرئی جاری در روابط خودتون با اطرافیان خودتونو کشف میکنید. یعنی علاوه بر شناختن place میتونید space را هم حدس بزنید.

چون شناخت خود خیلی به شناخت دیگران نزدیک است.

در متون اسلامی هم به شناخت خود تاکید شده و گفته میشه مانع تکبر میشه.

حوزه های شناخت خود:

شخصیت، ارزش ها، عادات، نیازها، نقاط ضعف و قوت،

شناخت خود  ← پذیرش خود ← تغییر

برای اینکار احساساتی که بیشتر تجربه میکنید را بنویسیدو بگید کجاها بیشتر میاد سراغتوون.

3  تا صفت یا 3 تا جمله از اوون چیزی که الان هستید و 3 تا از اوون چیزی که دوست دارید باشیدو بنویسید.

مهمترین پیشرفت شما تا الان چی بوده؟ باارزش ترین چیز زندگیتون چیه؟ سه توانایی خودتونو بنویسید. دوست دارید چه چیزی را در خودتون تقویت کنید؟ اطرافیانتون چه چیزی را بیشتر از همه در شما می پسندن؟

البته فکر نکنید اسونه. خیلی ها خودشونو نمی شناسن. برای همین گاهی تو تله هایی میفتن و میگن خودم هم نفهمیدم چطوری اتفاق افتاد. مثلا اوون دوستم که خیلی مومنه و چادریه و خیلی کم با اقایوون طرف صحبت میشه. عاشق یه مرد متاهل شد ولی جالب بود اصلا نمیدونست. یعنی یه ادم ندونه کی عاشق میشه؟ همه علایمو داشت ولی فکر میکرد به اوون اقا برای این توجه داره که اون اقا دارای مشکلات خانوادگیه و زنش توجه کامل بهش نداره. من خیلی غیرمستقیم میگفتم (از این محیط کاری دربیا). ولی میگفت (نه). میگفتم (به تو چه). میگفت (نه من باید عیبهاشو بهش بگم تا خودشو اصلاح کنه). میگفتم (که چی بشه؟ خودتو درست کن)  ...

خوب میدونید وقتی ظرفیت احساسیتون تکمیل باشه دیگه نمی تونید به فرد دیگری فکر کنید و بهش جاا بدهید. دوست من اگه قبول میکرد این مسئله رو و این احساسو خیلی زودتر خلاص میشد. ولی نشد. هنوز هم نشده.  خود بدی داشت. حقایقو پنهوون میکرد و دوستم ته قضیه داغوون شد. جالبه الان هم اعتراف نکرده حتا به خودش .. ولی اگه اعتراف میکرد (حداقل بخودش) الان حداقل میدونست چکار کنه تا گرفتار عشقای بی دلیل و نشدنی نشه.

یا مثلا من اوون هفته یه مراجعه داشتم یه پسر 25 ساله.

با مشکل کمرویی و ضعف در روابط اجتماعی. نامزدش گفته بود: رفتارهایت بچه گانه است و اگر می خواهی باهم باشیم این مشکلت را برطرف کن. وقتی از خودش نظر خواستم گفت فکر نکنم. جالب بود اطرافیانش قضاوتهایی داشتن که خودش قبول نداشتشون. مثلا ابراز وجود پایینی داشت ولی خودش قبول نداشت. هیچ تعریفی هم از خودش نداشت.

اضطراب و کمرویی داشت. تماس چشمی بامن نداشت و خیلی دست هایش را بهم می مالیدو بی قرار بود. براش گفتم تمرین کنه این نقص های دیدنی کمرویی را برطرف کنه.یعنی دست هایش را هنگام صحبت تکوون نده و مثلا در حالت نشسته اونها را قلاب کنه.. افراد اضطرابی به صندلی تکیه نمیدن و درحالت نشسته فقط یک سوم صندلی را اشغال می کنن.

گفت: از نظر اعتقادی نمی تونم نگاتون کنم.. گفتم: اشکال نداره.. توونستن را یاد بگیر بعد انجام نده. (اینجام نمیدونست بخاطر کمرویی نمیتونه تماس چشمی بسازه. فکر میکرد بخاطر مومن بودنشه.) خلاصه خوداگاهی صفر درجه بود.

معمولا خجالتی ها با منابع قدرت و جنس مخالف چشم توچشم نمیشن. استعدادش خوب بود دیگه تا اخر همش نگام میکرد.

البته یه خورده بچه بود. ولی من که تخریبچی نیستم. چون بهرحال یه روان شناس به ادم انگ بزنه خیلی تو ذوق خور است. خودم تجربشو داشتم. ولی بازی کلمات خوب جوااب می ده. گفتم بچه نیستی ولی شاید حرف های نسنجیده ای زدی که این برداشت را کرده. (چون بچه بودنش در حرف هاش معلوم بود). که تایید  کرد و قرار شده یه بار با نامزد  بیاد. غیرتی هم بود.

  
نویسنده : الی ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥
تگ ها :

تست رایگاان با تفسیر

این ادرس یه سایت بروید تست بدهید بعد بیاید اینجا نمرتونو برای من هم بنویسید با تفسیرش.

البته در صورت تمایل. فقط دوست دارم ببینم تفسیر هر نمره چیه؟

این هم ادرس:

 

http://www.ravanyar.com/FunnyTests/personality/DrPhils/default.asp

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤

رفوزه

 ماجرای مسترم.داح

یه اقا و خانم با تقاضای طلاق توافقی.

داشتم فرمها را پر می کردم پرسیدم چند وقت با هم بودین؟

خانم: هیچی. بعد ازدواج جدا بودیم.

من: یعنی زندگی زیر یه سقف نداشتین؟

خانم: نه. من زن دوم بودم.

اقا: ایشوون زن دومم بودن. بعد عقد باهم نبودیم.

خلاصه طی کنکاش متوجه شدم، که اقا از خانم اولش هم جدا شده. البته زن اول بعد فهمیدن ماجرا با وجود یه بچه جدا می شه. بچه راهم می بره.

حالا اقا داره از دست زن دوم هم خلاص می شه.. جالبه از این یکی هم بچه داره و قراره بچه با مادر بمونه.

از خانم پرسیدم می دونستی قراره زن دوم بشی؟ (اخه ازدوااج اول خانم بود) گفت: اره.

جالب ترش  این که والدین خانم هم در جریان بودن. و می دونستن قراره این ازدواج پنهانی بمونه.

گفتم حالا که از همسر اولت جدا شدی، با هم بمونید. گفتن: نه. تحمل هم را نداریم.

اقا: من اعصاب ندارم. نمی تونم بمونم..

حالا حدس بزنید شغل اقا را؟ م.داح اهل دل بودن. در یک جلسه م.داحی خانم را دیده بود.

قیافه عجیبی هم داشت. سفید رو با سبیل و ریش بلند مشکی.

البته من به صحت حرفهاشون تا این جا شک دارم. بنظر نمیاد خانواده ای حاضر شن دخترشونو به طور پنهانی به عقد مرد متاهلی دربیارن. جالبترینش هم  این که ازدواجشون ثبت محضری نبود. رفته بودن از طریق دادگاه اقدام کرده و در شناسنامه اسم هم را ثبت می کنن (تاریخ عقد در شناسنامه می خوره دوهفته پیش) حالا اومده بودن این عقد و فسخ کنن. جالبش این بود اسم بچه تو شناسنامه خانم بود با تاریخ 3 سال پیش. کلا خیلی قضیه تودر تو بود..

بعضی جنس ها ذاتا تنوع طلب هستن.. اما بعضیاشون بیشتر تنوع را می طلبن. یه ادمی را در نظر بگیرید سر سفره نشسته و به یه نوع غذا مثلا فسنجون علاقه داره. همون غذا را می خوره و سیر و راضی. اما فردی که به هیچ کدوم از غذاها علاقه نداره و گرسنه هم است، به هر کدوم از غذاها ناخنک می زنه اما نهایتش سیر نمیشه و همیشه هم ناراضیه. خودش هم بیشتر اذیت میشه.

 

شما فکر کنید می خواهید به یه نوک قله برسید اما به دلایلی برنامه ریزی بلند مدت می طلبه. حالا تصور کنید از کوهی که دارید بالا می رید تا به اون نوک قله که ایده ال شماست برسید، تو پیچ و خم راه و مسیر، برخوردین به یه مسیر مالرو.. از همون مسیرهایی که خرشناس است.. ولی باید ردش کنین. یعنی باید سوار یه چهارپا شید و این مسیر را بسپارید به حیوون عزیز. حالا صدای نکره و جفتک ها و تکون هاش رو هم باید تحمل کنید.. حالا تو این مسیر هر کی شما رو ببینه بگه: هی.. بهت نمیاد سوار الاغ شی.. بیا پایین با اسب برو. ولی اونها نمی دونن که این مسیر اسبرو نیست، الاغ رو است.. حالا هی تخریب شخصیتی بشید.. 

این زیر پرشین بلاگم نوشته شرکت در مسابقه وبلاگ نویسی امام خمینی و انقلاب اسلامی.. بزنم یا نه؟؟ 

 

راستی یکی از لاکپشتهام رفته زیر خاک.. هی درش میارم هی دوباره میره زیر خاک..

بنظرم قصد خودکشی داره.. از نوع گوش قرمز است.. کسی نمی دونه اگه مثلا یه ماه زیر خاک بمونه، نمی میره؟؟ 


  
نویسنده : الی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢
تگ ها :

عشق ممنوع.ه

ایت الله مطهری در تعریف ایدئولوژی اسلامی یه جا می گه: تعالیم اسلامی 3 قسمته: اصول عقاید، اخلاقیات، احکام. یه ادم عامی میگه: شاید گااهی احکام یادمون بره، شاید گااهی عقاید یادمون بره، اما.. نکته اینه اخلاقیات هم یادمون میره؟؟ چیزی که علی القاعده در طی سلسله مراتب مرغی و تخم مرغی مسلمه که اخلاقیات اول و قبل تر از هر چیزی حتا احکام و حتا عقاید وجود داره.

گاهی خیلی برای خودم غریبه که بخواام عقاید نسبتا خداترس گونه ام را کناری بذارم و به یه زن خیانت کار یاد بدم با نشخواار فکری (دقت کنید عذاب وجدان نه، نشخوار فکری در مورد پس زده شدن) اش کنار بیاد و یا بهشوون غلبه کنه.

چیزی که چند وقت پیش برام اتفاق افتاد.

یه خانمی اهل یه استان دیگه و ساکن اینجا، همسن خودم با یه دختر کوچولو، اول که اومد گفت شوهرم بعد از سالها اومدن و رفتن، تونست بله را از من بگیره  ولی بهم محبت نمی کنه. کادو نمی گیره.. همیشه سالگردها یادش می ره. مثل خودم احساساتشو بروز نمی ده.

از حرفاش مشخص بود همسرش عاشقانه دوستش داشته و داره.

خلااصه گفت و گفت .. یه برادر شوهر دارم که برعکس شوهرم کارش خوب گرفته و الان خونه و ماشین داره. درامدش خیلی بالاتر از شوهر منه. 2 بار هم نامزدی های ناموفق داشته و هیچ زنی قدرشو نمی دونست. . با من خیلی صمیمی بود و همه چیز برایم تعریف می کرد. برعکس شوهرم خیلی عاطفی بود و به این مسائل اهمیت می داد. من هم باهاش خیلی درد دل می کردم و گاهی هم گریه.

 

تا این که دیدم عاشقش شدم. رفتم بهش گفتم. اونم گفت که من را دوست داشته ولی بخاطر برادرش جلو نیامده.

خیلی بهم توجه داشت. چند بار وقتی گریه می کردم منو بغل کرد. (البته ملاقات های حضوری به ندرت صورت میگرفت. چون خانواده ها ساکن استان دیگری بودند)

پرسیدم تا کجا پیش رفتین؟ گفت: حتا با بغل کردن هم 1رضا می شدیم هردومون. اون خیلی اصرار می کرد من را بدون هر پوششی ببینه و یه بار پیشنهاد داد تا تهش بریم. اما من قبول نکردم. می دونستم اگه برم دیگه نمی تونم دووم بیارم.

یه بار هم رفتم به شوهرم گفتم من برادرت را دوست داشتم و تو مثل برادرت نیستی..

درجه حماقتش تا این حد که به همسرش گفته: وارد جزئیات نمی شم ولی به برادرت علاقه دارم و با هم حرف زدیم..

که شوهره هم میگه نمی خوااد ادامه بدی و جزئیاتو برای خودت نگه دار و دیگه درمورد این قضیه بامن صحبت نکن و به برادرم هم نگو که من میدانم.

خلاصه چند وقتی میگذره و در این گیرودار تصمیم میگیرن استین بالا بزنن و برادر شوهر ازدواج میکنه. بااین که خانم خودش شرایط ازدواجو فراهم میکنه تا بقول خودش ازین ناراحتی دربیاد (چون نمی تونستن موضوع را علنی کنن . بهرحال پای ابرو درمیان بوده) اما نمی توونه از دست دادن عشقو فراموش کنه اون هم وقتی با دست خودش شرایط ازدواجشو فراهم کرده.

بدتر از همه و سنگین تر این که برادرشوهر بعد مراسم هیچ محلی به خاانم نمیده و جوری رفتار میکنه انگارنه انگار.

خانم هم هرچی اس مس میدهد به ایشوون ، بدون جواب می مونه. حتا به برادر شوهر میگه که تمام قضیه را به شوهرش گفته.

بقول خودش: برام سخت بود من را پس بزنه و جوری رفتار کنه که من اشغالم. انگارنه انگاار که چیزی بینموون بوده و حتا جواب پیامهایم راهم نمی داد.

(بدلیل دور بودن محل سکونت روابط انچنانی ندارند) اما خاانم دوباره برگشته تو وضعیت سابقش و دیگه برادرشوهری هم برای ارضای نیاز عاطفی و .. نداره.

حتا نیم ساعت قبل از ملاقات با من هم بهش پیامک داده بود ولی جوابی دریافت نکرد.

از صحبتهاش متوجه شدم حس حسادت زیادی هم به همسر برادرشوهرش داره.

و خلاصه احساسات ناراحت کننده شدیدی که نمی تونه باهاشون کنار بیاد که همه معطوف به فراق از یار است و نه عذاب وجداان.

البته برادرشوهر خیلی کارش عاقلانه بوده بعد ازدواج رابطه را قطع کرده و در برابر درخواست های زن مقاومت می کرده (چیزی که به خود خانم هم گفتم) به هر حال یه منبع تامین غریزه لازم داشته که الان تامین شده و به زن برادرش نیازی نداره.

یا برادرها خیلی عاقلانه رفتار کردن که تو روی هم نایستادند و موضوع علنی نشد (جدا از رسوایی ها و درگیری های قبیله ای که از این استان می شناسم، اصولا توی لجنزار هم چوب نمی زنن که بوی تهوع اورش بلند شه همون درپوش بذاری بهتره).

در نهایت این که  من یه زن نادم نداشتم یه زن حسود خائن داشتم ..

همین پریروزا هم یه زن و شوهری بودن که خانم دنبال یکی میفته و سروگوشش می جنبیده که همسر متوجه میشه. با وجود داشتن 2 تا بچه اقا نمی توه به حس عشق و نفرت توام نسبت به همسرش کنار بیاد و درخواست طلاق میده.

یه مورد مشاوره ای هم برای دوستم پیش اومد که خانمی فقط از طریق اس مس و مکالمه، عاشق اقایی می شوند و اهل فن می دونن که عشق چه قدرت مهارنشدنی داره بخصوص وقتی ناکامی هم قاطیش بشه که چه ویرانگر میشه. خلاصه شالوده زندگی ویران می شه.. حتا عشق مادری هم جلوی این کم میاره نمیدونم چرا؟

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠
تگ ها :

از یاد رفته

چند مورد داشتم سن 50 به بالا با افسردگی. میگفتن: از بس تو جوونی کار کردیم خسته شدیم. یا از کاری لذت نمی بریم. .

مردهای بالای 60 سالی که حتا تو تصورم نمی گنجید دچار افسردگی ماژور باشن. گریه و درد و دل.. حتا خاطرات تلخ کودکی براشون تداعی میشد و یکیشون مثلا کتکی که از پدرشون خورده بود را هنوز یادش بود. اینو میگم چون همیشه بنظرم ادم های پیر احساس کمرنگی دارن ولی به تدریج نظرم عوض شد. اون ها را با احساسات کمرنگ می دیدم ولی بتدریج نظرم عوض شد.

جسم ناتواان و علیل میشه در کنارش  احساسات هم مریض میشن. بخصوص در پیری.

بنظر میاد به بعد 50 60 سالگیمون فکر نکردیم و برنامه ای براش نداریم. سنی که نقش هامون کمرنگ میشه و بیشتر با خودمون مواجه میشیم. سنی که تنهایی را تجربه می کنیم. حالا چرا اتفاق میفته؟

یه توضیح کوچولو: یه فرقی بین شخصیت (personality) و رل (role) وجود داره. اون چیزی که ما این دوره اونو یکی کردیم.

شخصیت چیزیه که ما اونو برای خودمون میسازیم و پرورش میدیم. اما نقش چیزیه که بهموون واگذار میشه. ما یه شخصیت داریم با چند نقش.. نقشها مثل همسر، مادر، پدر، کارمند، ... گاهی ادم هاا شخصیت سازی یادشون میره. تو نقش هایی که بهشون واگذار شده غرق میشن، نقش های موقتی اون هارو گرفتار خودش میکنه.. این قدری که شخصیت یادمون میره.

یهو می بینن این نقش تمام شد و الان چیزی از خودشون و برای خودشون ندارن.. ما یه شخصیت هستیم با چندین نقش. گاهی نقش ها پررنگ میشن و فرد شخصیتش با یه نقش ادغام میشه. مثلا فقط مادری میشه که داره جوانیش را صرف بچه می کنه.. حالا اگه یه حادثه باعث شه بچه اش را از دست بده، دیگه علاوه بر نقش مادری که بوده، همه چیزش نابود میشه. این جوری بگم رابطش مثل رابطه اسم و صفت است. به صفت میچسبید ولی اسم را فراموش میکنید.

یه اصلی یه چیزی باید باشه که وقتی مادری بچه اش را از دست داد یا زنی از شوهرش جدا شد، (از دست دادن نقش ها یا صفت ها) یه اسم یه شخصیت یه نقطه مرکزی اون ته داشته باشه.

شاید گاهی مثلا بواسطه مادر شدن دیرتر به یه هدف برسید (مثلا ادامه تحصیل) ولی هدف را نابود نکنید.. پرسونای خودتوون را فدای نقش ها نکنید. بعدها که نقش مادری کمرنگ شد (با ازدواج و استقلال بچه) اون وقت خودتان را می بینید با ارزوهای برباد رفته.

 

امیدوارم منظورمو رسونده باشم.

در رابطه با همین موضوع از الان زمان انجام یه کار اساسی برای پیری است. ما اصلا به اون دوره فکر نمی کنیم. با این که پیر بودن سرشار از سازندگی و احساس است. ولی احساس پوچی در این دوره داره زیاد میشه. چند وقت پیش یه اقای 51 ساله داشتم که میگفت کتاب می خونم: نیچه، مارکز .. ولی احساس افسردگی دارم. یه خانمی داشتم 59 ساله میگفت: جوونی خیلی کار کردم الان خسته شدم.. خلاصه از الان دست بکار شید برای اون موقع تا حسرتی روی دلتان نمونه که مثلا چرا فلان کار را نکردم.. تو این دوره حسرت کارهای نکرده خیلی زیاد میشه و احساس حروم شدن زندگی و سال های جوونی خیلی قلمبه میزنه بالا.

پس وقت را از دست ندهید. بخااطر نقش ها تون شخصیت فراموش نشه. کارهای اصلیتونو انجام بدین.

همین خانم 59 ساله که زندگیش صرف نگهداری از 5-6 بچه شده بود و الان حتا توانایی غذاپختن هم نداره.. اینجا دیگه رواندرمانی کمکی نمی کنه. اغلب دارودرمانی نیازه. ولی اگه این خانم یه چیزی از خودش داشت (یه اسم پررنگ) و بند چندتا صفت نبود، الان یه خودی داشت که می تونست از زندگی پیری لذت ببره.

خلااصه یه چیزی از الان داشته باشین براای اون موقع که تاب پیری را داشته باشیدو زیر افسردگیش خم نشید.

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
تگ ها :

ان که می خندد

برلوت برشت گفته: آن که می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است.

راست میگه. روز اولی که برای کار اومده بودم بیمارستان، منتظر دکتر 55 ساله بودم یه خانمی کنارم نشست و در مورد جوش های صورتم باهام صحبت کرد که چکار کن و چکار نکن. این قدر هم بلند که منشی بیمارستان که هنوز من را نمی شناخت هم وارد شد و ادرس دکتر می داد. خلاصه این حین من هم مجالی یافتم برای ابراز وجود: شما چرا این جا اومدین؟ گفت: برای طلاق. و زد زیر خنده ..

گفتم خودشون نیومدن؟

یه موجود مفلوکی را نشون داد.

هیچ توازنی نداشتن. خانم موهاشو یه جور بالای سرش جمع کرده بود و یه نوار پهن دور موهاش پیچیده بود. (مثل جنگجوهای این فیلم کره ای ها مثلا جومونگ اینا). خوب واضحه شال سرش یه جوری بود می شد دقیق تر هم بررسی کرد ولی خوب به درد من نمی خورد که. بهش نمیامد 2 پسر 20 و 17 داشته باشه. خیلی راحت و ریلکس از مشکلش گفت و این که اومده برای طلاق. شوهر جوگندمی سبزه رو که هم تیپ خانمش نبود.

دکتر امد و رفتن داخل، صدای زن میامد: تو این 20 و اند سال یه کادو برام نخرید، .. میاد خونه باهام حرف نمی زنه ...

اقا می گفت: یه بار نشد بیام خونه یه چایی بذاره جلوم. ..

خلاصه باقی قضایا که یادم نمیاد.

ولی اگه خواستین بعد 20 سال بیاید برای طلاق، بهونتون کادوی نگرفته یا تولد تبریک نگفته یا پایی نریخته نباشه،

چند هفته قبل هم یه اقا درخواست طلاق داده بود صداش کردم بیاد داخل، حواسش نبود ولی من می دیدمش از لای در، داشت ورزش گردن می کرد (از همونا که باستانی کاراش با کلاه و دستمال گردن انجامش می دن)؟؟؟ چه معنی داره ادم بیاد بعد 4 سال دوران عقد، درخواست طلاق بده، و یه دختر را بدبخت کنه، تازه گردنشو قر هم بده؟؟

این هم از اون موردهاست که هنوز خبر هولناک را نشنیده.. اگر می شنید این جوری زندگی یه دختر 25 ساله را به باد فنا نمی داد بخاطر هرزگی و زن بارگیش..

 

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥
تگ ها :

Sentimental man

یه استادی داشتیم استعاره ها را بهمون درس می داد (بعدا در مورد استعاره metaphorهای زندگی براتون میگم). یه بار بهمون گفت بازی باید یه جا تمووم شه.

هر بازی یه نقشی داره. اوون نقش را تمام کنین بعد بروید سراغ بازی بعدی.. می گفت یه زمانی تصمیم می گیرید از یه نقش در بیاید و یه نقش جدید بگیرید. یاد بگیرید بازی را یه وقتی تمام کنید. تصمیم بگیرید تمومش کنید.

یه موردی داشتم..، یه خانم متولد 70 و همسر متولد 59. یه سال از ازدواج میگذشت. یه مرد اهل زندگی و متعهد. اما خانم مرد را طرد می کرد و نمی پذیرفت. از محله های فقیر (از همه نظر: اقتصادی، فرهنگی ..) نشین.

یه دختر تنوع طلب (اتیکت دکتر 55 ساله برای دخترک، که مردها دلش را می زنن. دلش می خواد یه مدت با یکی یه مدت با یکی دیگه).

تحلیل من: هنوز بازی شیطنت های دخترانه اش تموم نشده بود، هنوز دلش می خوااست تو خیابون یکی بهش متلک بگه اونم با خنده و اخم توام (یه هنر کاملا مونثانه) جوابشو بده، یا یه شماره گیرش بیاد یه مدت سرش با اس مس های عشقولانه گرم باشه.. اما بازی عشق های خیابونی تموم نشده وارد بازی متاهلی شده.. ((لزوما همه نباید این بازی را اجرا کنن. بازی ها زیادن)). حالا توانایی پاسخگویی نداره. جدا از توانایی، تمایلی هم نداره. یه مرد جاافتاده و خانواده دوست.

با این که اقا خیلی فرد مناسبی بود.

کمتر این جمله را می شنویم، ولی اقا می گفت: من خیلی احساساتی ام.

جالب بود. پرسیدم، گفت: دلم می خواد با هم بریم بیرون (عجبا!)، در مهمانی کنار من بشینه (مرحبا!) با هم غذا بخوریم (این مدلش ندیده بودم دیگه بخدا!!). خلاصه وارد جریانات ..سانسور.. هم شد، کات دادیم.. رفتیم پلان بعدی.

اقا خیلی اروم می گفت: ببینید وقتی عشقی نداره من که نمی تونم نگهش دارم. عشقا که نمیشه به زور درست کرد.

اقا میگفت: من هم خسارت دیدم این یه سال. اگر نمی خواست هموون اول میگفت.

اقا میگفت: طلاق یه بحراانه.

دختر خیلی اصرار به جدایی داشت. مهریه اش را هم بخشیده بود. کاریش نمی شه کرد.

امادگی اولیه:

A metaphor is a way of describing something by saying that it is something else which has the qualities that you are trying to describe. For example, if you want to say that someone is shy and timid, you might say that they are a mouse

 منشی 50 ساله بیمارستان: هیشکی از لقمه چرب نمی ره.. از سخن تلخ میره. (این جمله قصار در دفاع از اقایون پرتاب شد)) 

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤
تگ ها :

like a woman

یه فسیل دانشگاه تهراان: (( خانم ها باید هم معشوقه (lady)  باشن هم خانم (woman) هم دختر (girl)..

  3 → 1

منظور از خانم همون خانم خانه است که به رتق و فتق امور روزمره خاانه می پردازه: اشپزی، بچه داری، ... لیدی هموون معشوقه ای است که اقایوون دنبالش راه می افتن که یه نیم نگااهی بهشون بندازه و دختر بچه هموون کودک درون فعالیه که پر از شیطنت و نکات نگفته است. برای سرپرایز کردن و فعال کردن ذهن کند اقایون که همیشه دنبال تنوع هستن. می دونید که اقاها تنوع طلب هستن.

البته باتوجه به فرد مقاببل این کم و زیاد می شه. مثلا برای بعضی اقایوون خیلی باید گرل بود. برای یکی بیشتر لیدی ..

خانم خونه با بوی قرمه سبزی وارد اتاق خوااب نمی شه.. چون اون وقت اقای خونه اوقاتشو با لیدی های خیابان سپری می کنه.))

بسط مطلب را به خودتون واگذار می کنم.

یه نکته:: در دوران تحصیل اساتید ما همه اقا بودن و هر کدام در دوره خودش جای پدرموون حساب می شدن. خیلی کم می گفتن اقایون چطور باشن. بیشتر یادمون می دادن خانم ها چطور باشن. البته اعتقاد زیر بناییشون این بود خانم ها هستن که زندگی را حفظ می کنن و یا مسیرش را تغییر می دهند برای همین فرمت خانم ها خیلی مهم تر است.

این درس امروز.

  
نویسنده : الی ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱
تگ ها :

همه پرسی

بچه ها این وبلاگ را بخونید و نظرتون را همین جا برای من بنویسید.

می خوام بدونم نظرتون چیه؟؟

 حذف شد.

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠
تگ ها :

گزارش یک نابهنجااری

دختر ریز جثه ای یود. قدش به 150 نمی رسید و ارایش غلیظی داشت. نامتناسب با سنش. 19 سالش بود.

اسمش را میذارم شکستنی. با دوستش اومده بود. هم قد خودم تقریبا ولی خیلی هیکلی و فربه. چادری و بدون ارایش.

اسمش را می ذارم جاان کوچولو. هر 2 در یکی از  شهرستان های اطراف دانشجو بودن وساکن خوابگاه. ولی شکستنی اهل یه استان دیگه بود. هر دوتاشون علی رغم دانشجو بودن، ادبیات کوچه و خیابان را داشتن.

شکستنی اول با عنوان مشکلات خانوادگی و اضطراب وارد شد. اضطراب اشکاری داشت. دستان سرد و مرطوب، تکان پای شدید و مشکلات جسمی. کیف دستش نبود. تعجب کردم، پرسیدم با کسی اومدی؟ گفت اره با دوستم اومدم. خلاصه شروع کردیم.

از صحبت در مورد خانوادش معلوم شد یه مورد کودک ازاری دیگه است که حالا بزرگ شده و تحویل جامعه دادنش. با کلی عقده های قلمبه شده که حالا داشت سرازیر می شد. ((راستی نرخ عقده ای ها داره تصاعدی بالا می ره))

روحیه پسرانه ای داشت و علارغم ارایشی که داشت، طبیعت دخترانه نداشت. کارش چزوندن پسرها، (تشنه لب چشمه بردن) و پرخاش به ان ها بود. می گفت تا حالا کتک کاری هم داشته ام . داشتن روابط بد با پدر در دخترها به گرایشات پسرونه منجر می شه. برای تامین احساس حقارت ناخوداگاه جهت گیری شخصیتی در طول زمان عوض میشه.

اعتماد به نفس پایینی داشت. این را بگم اعتماد بنفس پایین حتما در کناره گیری از اجتماع خودشو نشان نمی ده. گاهی شکل رفتارهای ضداجتماعی بخودش میگیره. مثل شکستنی که با توپیدن و تحقیر و حمله کردن داشت اون رو پنهان می کرد. ((با این که سعی می کنم خودم را ایزوله کنم تا احساسم درگیر نشه ولی این جا باز کم اوردم)).

رفتارهای تکانه ای داشت. مثلا تهدید و اقدام به خودکشی یا درگیری با خانواده و هم خوابگاهی ها. مشکلات ارتباطی و عدم سازش با اطرافیان.. علاوه بر خودزنی که یادگار دوران کودکیش بود، پرخاشگری اش را سر اطرافیانش هم خالی می کرد. بزن بهادر خوابگاه و خانه و کوچه و خیابان.

به نوعی دچار اختلال شخصیت مرزی بود. فردی که خیلی راحت اقدام به خودکشی می کنه: پریدن جلوی ماشین، پریدن از بالکن خانه و قرص خوردن. روابط پایدار نمی تونست برقرار کنه. ادم ها از نظر اون یا سفید بودند یا سیاه (یا خوب یا بد)...

می خواستیم ریلکسیشن کار کنیم گفتم دوستش هم بیاد داخل. به خودش امیدی به یادگیری نداشتم گفتم شاید دوستش بتونه کمکش کنه.

خلاصه اومد داخل. این جا من تازه دوستش را دیدم: جان کوچولو. جان کوچولو وحشی بود (نه در مقابل اهلی) به نوعی یه گل خودروی هرس نشده که شاخ و برگش نامتناسب رشد کرده. یه وصله ناجور برای جامعه. یه زن که می تونست اماج سواستفاده قرار بگیره. یه دختر 20 ساله که من دلم برایش سوخت...  شروع کردن به تعریف از هم. شکستنی: جان کوچولو بهترین دوستمه. خیلی با هم خوبیم. خیلی من را بوس می کنه.. دستمو می گیره. همیشه کنار هم هستیم حتا شب ها پیش هم می خوابیم اگه نباشه من خوابم نمی بره. البته این چیزهایی که نوشتم خلاصه مکالملت ما بود. و طی سوال جواب معلوم شدن. جان کوچولو منشی تلفنی شکستنی هم بود. طی جلسمون شکستنی تماس هایی از عشاق داشت که هربار با تندی و فحاشی مکالمات را قطع می کرد.

 جان کوچولو کیف، کاپشن و حتا موبایل شکستنی دستش بود (به نوعی برده حساب می شد) و کارهای مردنی را انجام می داد.

البته موارد دیگه هم بود (برای مثال می تونستم تمایلات ج.ن.سی شون به همدیگه را بررسی کنم) ولی جلسه اول جای سوال نبود. باید می ذاشتم برای یه جلسه دیگه. هرچند به دلیل اگاهی پایین این مسئله بعید هم نبود.

موارد این چنینی هر چند کم، اما یافت میشن. دو هم جنس که یکی خانم و دیگری اقا می شه. همدیگه را پیدا می کنن (معمولا در محیطهایی مثل خوابگاه ها یا محل کار) و هر کدام نیاز روانی دیگری را برطرف می کنه. که البته تمایلات و لذات ج.ن.سی هم گاهی وارد ماجرا میشه. معمولا یکی نوچه دیگری می شه. تحت تسلط دیگری در میاد. مثل این مورد ما. من 3 مورد تا الان دیدم.

البته شاید بشه بهش گفت (لزبین) یا انحرافات جنسی. چون تمایلشون به جنس مذکر نبود و با هم خوشبخت بودن. ولی بنظر من در حال حاضر یه نابهنجاریه. شاید با یه رفتار اصولی در خانواده الان شکستنی یه دختر عادی بود. اگه پدر کتکش نمی زد. اگه بین تعصبات پدر گیر نمی کرد. اگه در سن کم یاد نمی گرفت خودزنی کنه. اگه یاد نمی گرفت برای کنترل خانواده اقدام به خودکشی کنه...

البته مسبب این ها همه احساس عدم امنیت از سوی پدر و نداشتن رابطه صمیمی با او بوده. یه دختر دیگه که زیر پای تعصبات و نادانی و فقر داره له می شه.. یه نابهنجاری و یه وصله ناجور دیگه . امروز دلم خیلی سوخت. 

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠
تگ ها :

چشمان باز بسته

البته وقتی این دختر 21 ساله بهم گفت با چشم بسته ازدواج کرده مطمئن بودم دروغ می گه.

اتفاقا چشمش باز باز بود.

چون یه طرفه صحبت می کرد من فقط شنونده بودم. برای قضاوت زود بود. هنوز با همسرش صحبتی نکرده بودم.

.. از اوون دخترای آتیش خورده بود (در دیار ما به دختران مکار و همه تن حریف و سلیطه گویند).

دختره از اوون افراد با شعار من منم! بود. 

آمده بود امضا بگیرد  برود .

 ولی دکتر 55 ساله تا زن و شوهر با هم حاضر نشوند و حداقل دو جلسه نداشته باشن

برگه را امضا نمی کنه.

خلاصه فرداش آقا هم آمد. پسر 23 ساله.

این دختر همون دختری است که در حضور دکتر و من می خواست توی گوش همسرش بزنه. که دکتر مانع شد.

با این که معمولا درگیر نمی شم ولی این بار دلم برای اقا سوخت. چون دختر در جلسه خصوصی که با من

داشت یه جا گفت: امروز صبح رفته بودم دادگاه برای درخواست مهریه ام. (این جاست که می گم دختر چشماش باز بوده.). بعد 20 روز تقاضای طلاق داده. ان هم یه ازدواج پنهانی که خانواده پسر درجریان نبودند. 

راستی امروز دختر یارانه ای اومد. با همسرش. یعنی اول اقا رسید: یه مرد معتاد. فکر کنم هروئین. خیلی داغون بود. دختره که رسید از ترس پاهاش می لرزید. دلم سوخت. ادم چقدر نااگاه میتونه باشه؟؟ بعد 5 سال هم را دیدن.  دختر جا خورده بود. حق هم داشت من که بار اولم بود جا خوردم چه برسه به اون. اخه قیافه درب و داغونش.. چی بگم که نگم بهتره.

یه جا هم گوشی موبایلش را به سمت دختر یارانه ای پرتاب کرد. موبایلش فوت کرد بیچاره. خلاصه نمی خواست طلاق بده. قراره باز هم بیان مشاوره ولی بعید می دونم به سرانجام برسن.

راستی امروز با یه دختر 19 ساله مشاوره داشتم. سر تعدد دوست پسر. هنوز نمی دونم چی باید بگم.. تو هیچ کتابی چیزی ننوشته من هم تجربشو ندارم.. بنظرتون مدیریت روابط بهش یاد بدم خوبه؟؟ 

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠
تگ ها :

یک مینی مال واقعی

زن: 16 سالگی ازدواج کردم. حق انتخاب نداشتم. بدبخت شدم. 12 سال زندگی کردم باش.

مرد: حالا برو یه خوبش رو پیدا کن.

  
نویسنده : الی ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧
تگ ها :

خرده جنایت های زناشویی

داستان اول:

ساکن یکی از شهرستان های دور استان بود که برای مشاوره به مرکز استان امده.

32 سال سن، می گفت به خاطر گیر دادن های همسرش این کار را انجام داده. البته می دونستم این حرفش توجیه عملش است یه لجبازی کوچولویی اساس این کار بوده.

اوایل تماس های مزاحم را رد می کرد. ولی کم کم مکالمات تلفنی شروع شد. یه پسر 18 ساله، ساکن یه استان دیگه که اتفاقی یه شماره ایران سل را می گیره. یه مکالمه مادر فرزندی (یه توجیه دیگه).

ادامه مکالمات و خیلی اتفاقی یه ملاقات حضوری. بعد اوون ملاقات خانم شماره اش را عوض می کند. یک ماه از اون زمان می گذره و خانم با علایم افسردگی، گریه، عذاب وجدان و ... برای مشاوره مراجعه می کند.

داستان دوم:

همکار و همسن بودیم. از 17 سالگی نامزد می کند ولی بعد حدود 7 سال جدا می شوند (عوامل دخیل در ماجرا: خانواده). بعد مدتی ازدواج می کند. حدود 3 سال از ازدواجش می گذشت که باهاش تماس می گیره. قرار ملاقاتی در یه روز زمستانی در پارک.

از زبان خودش:

روز ملاقات به شوهرم گفتم بیاد خونه مواظب بچه باشه. موهای دکلرمو این جوری (حرکات دست) مدل دادم. شال کوتاهمو پوشیدم (همون شال کوتاهش که گاهی در کلینیک هم می پوشید و از پشت سر موهاش معلوم می شد)  و اون پالتو قرمزه (دیده بودمش. کوتاه و تنگ بود. البته مدل پالتو تنگ نبود بلکه سایز ایشون نبود. باید یه سایز بزرگتر می گرفت)، فلان چکمه ام را (دیده بودم از اون مدل هایی که تا زانو می رسه. پشمالو با بند های بلند و اویزون. مدل اسکیمویی آن هم در شهر ما؟؟). کلی هم ارایش کردم و رفتم سر قرار. می خوااستم ببینه من چقدر خوشبختم و اوون چه بیچاره که من را از دست داد. دلش را بسوزونم حسرت بخوره که من را از دست داده ...

می خواست وارد زندگیم بشه. می گفت که پشیمونه اما من اجاازه ندادم.

پایان.

*** احتمالا در دومی اتفاق نظر وجود نداره.. ولی به نوعی در این مقوله جاای می گیره.

  
نویسنده : الی ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧
تگ ها :

؟؟؟

از این به بعد چون جمعه ها تعطیله می خوام کمی نصیحت کنم شما را تا بچه هایی خوبی بشید.. و یاد بگیرید اگه مجرد هستید چجوری زندگی کنید. (الهام.ار.انجل).

اوایل ماه ابان یه پسر 18 ساله اوومده بود که در یکی از شهرستان های اطراف زندگی می کرد. عاشق یه دختر شده بود که اهل اون ور ایراان بود. تفاوت فرهنگی را می تونستم حدس بزنم. هر دو دانشجو بودند.

از حرف های پسر معلوم  شد وسواس داره. (یه رابطه جالب بین وسواس و عشق است) (بخصوص افرادی که تا مدت ها بعد از عشق در سوگ به سر می برند نمی دانند که این دیگه غم فراق یار نیست بلکه وسواس است که داره زندگیشو تباه می کنه.) اقا پسر خیلی اژیته و برانگیخته بود. یه پسر فوق العاده هیکلی و گنده. قد حدودا 185 ولی هیکلش اون را فرد متمایزی می کرد که به چشم بیاد. جین فاق کوتاه پوشیده بود و پاهاشو را انداخته بود روی هم و  اون پای بزرگشو همچین تکان می داد. اضطراب افراد سنگین وزن برام جالبه. بنظر شما چکش رفلکس پزشکی برای این ادم های بزرگ (برای مثال رضا.زاده،) جواب می ده و پا می پره بالا؟؟  

داشتم وسواس را چک می کردم بعد پرسیدم برای رسیدن به خواسته ات تلاش می کنی؟ (خوبی وسواسی ها این است همه چیز را با تمام جزئیات برایت تعریف می کنن و نیازی به طراحی سؤالات مستقیم و غیر مستقیم و پست مستقیم برای رسیدن به هدفت نیست. فقط یه گرا بده راحت می ری سر اصل قضیه...) منتظر بودم اون حرف قشنگه را که معمولا وسواسی ها ته مکالمات خودشون روش تاکید می کنن بزنه (جالبه این را یک مزیت می دونن) (این وسواسی ها جالب هستن. دی مودولیتورشان خوب کار می کنه).

خلااصه گفت و گفت

تا رسید به اون مطلب مورد نظر من : حتما به اوون چیزی که می خوام می رسم.

خوب. یکی از ویژگی هاای افراد کمال گرا اجبار در رسیدن به اوون خواستشون است.. البته جاه طلبی پسندیده است اما از مرز که بگذره، تبدیل به تمامیت خواهی که بشه زندگی به هم می ریزه.

پسر: تا حالا نشده به چیزی نرسم. من دوست دختر زیاد داشتم. این در برابر اون ها از نظر قیافه معمولی بود. ولی جواب پیام های من را نمی دهد. و ...

(حالا یه دختر عاقل پیدا شد که عاقلانه رفتار کرد پسره ناخوش احوال شد.. از هر 2 طرف دردسر داره آدم.)

حس جاه طلبی زیاد اون پسر 18 ساله باعث شده بود به دختر به چشم هدف نگاه کنه. در واقع عشقی در کار نبود (اگه هم بوده کلمه عشق مناسبش نبود) بلکه تاخیر در رسیدن به خواسته حالش را خراب کرده بود. البته می دونید که این جور افراد بعد رسیدن به هدف آتششون فروکش می کنه و می رن سراغ هدف بعدی. به عبارتی در این جا ممکن بود مدتی بعد رسیدن به این هدف (دختر)  همه چیز فروکش کنه و هدف بعدی شروع شه. چون شروع رابطه اساس انسانی نداشته و حس مالکیت پسر درگیر بوده.  البته هدف بعدی الزاما دختر بعدی نیست. به عبارتی دختر وارد کلکسیون خواسته های آقا می شود و بعد به دست آوردن این خواسته (که بدبختانه یه موجود دو پا دارای احساس بوده) آقا روی هدف بعدی (که می تونه مثلا به دست آوردن ریاست اداره باشه) تمرکز می کنه. (طبق نظریه اریک برن  الان کودک فعال است)

امیدوارم واضح گفته باشم.. اگه ابهام داشت بگید تا درستش کنم.

من اغلب اول کار موقعیت افراد را براشون تشریح می کنم. مبسوط تر توضیح می دم.. گاهی افراد به خودشون و مسئله اشراف کامل ندارن.  وقتی یه چشم انداز روشن تر کسب کنید و میزان تاثیر خلق و شخصیت خودتان را در اون موضوع پیدا کنید خیلی راحت تر حلش می کنید.

این که فرد بدونه در چه موقعیتی قرار گرفته بهش در تصمیم گیری کمک می کنه.

اگه همچین ادمی دور و برتوون پیدا شد بدونید در واقع شما قراره جزیی از کلکسیون اون فرد بشین فکر نکنید هر چی بیشتر بی محلی کنید اون بیشتر خواهان شما می شه. نه حقیقت اینه شما دارید کودک درون او را فعال تر و مأیوس تر می کنید و کودک سمج برای رسیدن به هدفش مصر تر می شه..

نمی دونم بنظرتون این درس بود؟؟ به نظر خودم که بود.

جلسه بعد یه درس برای خانم ها می ذارم که در واقع یه لطفی به اقایوون است.

  
نویسنده : الی ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤
تگ ها :

یکی از ویژگی های زن زیرک

مقدمه: روی صحبت من در این پست با خانم ها است (خانم های مقصر)(البته آقای مقصر هم داریم ولی فعلا من به مورد خانم ها بسنده می کنم تا بعد) گااهی دلیل طلاق فرد اصلا موجه نیست. (با عرض پوزش) ولی گاهی برخی خانم ها زیادی لوس می شن و..

خیلی سریع برای طلاق اقدام می کنن. گااهی مرد اقتدار و تسلط مردانه بر زندگی نداره.. (البته منظور من قلدری نیست). خو و غریزه مردانگی شون ضعف داره در برابر زن کوتاه میاد. اون آرکی تایپ ها و کهن الگوهای مردانه را فراموش کرده. یا خوب یاد نگرفته. این البته حالت درد دل داشت.. بخدا دلم برای بچه هاشون می سوزه..

طرح مسئله: خوب خانمی که میاد واسه طلاق و خودش را محق می دونه، بیشتر مواقع  به بعد قضیه فکر نکرده. خیلی وقت ها که می پرسم بچه ها پیش کی می رن؟؟ میگه: هر چی دادگاه بگه. (خوب معلومه دادگاه چی می گه..) این اولین علت ناآگاهی این خانم هاست. اون قدر اطلاعاتش پایینه که فکر می کنه با گریه و ناله بچه بهش می رسه.!

تازه بعد طلاق که حضانت به پدر می رسه محبت مادریشون قلنبه می شه ((البته من 2 سه مورد داشتم زن خیلی راحت بچه را پدر سپرد و رفت)).

تز من: من معمولاً از مراجعین خانمم می خوام وضع الانشون را تشریح کنن و موقعیت بعد طلاق را.. یعنی روی کاغذ می نویسیم برای چی می خوااد طلاق بگیره؟ در حال حاضر کجا زندگی می کنه؟ بعد طلاق کجا می ره؟ شغل داره؟ اصلا چرا طلاق؟ یعنی بعد طلاق وضعش بهتر می شه؟ این جور وقت ها نکات جالبی در میاریم. چون معمولا قدم اول بخاطر لجبازی است.

اگه قضیه ختم به خیر شه، یه جوری با منت به آقا حالی می کنیم که خانمت لطف کرد این یه بار شما رو بخشید :))

پیشینه: قضیه از این جا شروع شد که اوون روز زن 23 ساله و شوهر 24 ساله با دعوا و کتک کاری وارد کلینیک

شدن. به طوری که نگهبان مجبور شد زنگ بزنه 110.

هر دو از کودکی در بهزیستی بزرگ شده بودن. حدود 4 سال زندگی مشترک با یه بچه .

آقا مشکل اخلاقی داشت و کتمان نمی کرد در عین حال حاضر به جدایی هم نبود چون به قول خانم (خرج خونه با من است و ایشون مفت خور تشریف دارن).

اومدم تز (چشم انداز آینده برای بانوان مطلقه) خودم را اجرا کنم دیدم رو دست خوردم و خانم خانما حتا یه خوونه هم پیدا کرده و با صاحب کارش هم هماهنگ کرده که بعد طلاق بره سر کار.

بله به این می گن زن زیرک..

البته مغناطیس چشم دختر خانم جوری بود که مطمئن هستم بعد طلاق ازدواج هم خواهد کرد.

نتیجه گیری:

زن زیرک زنی است که اگه تقاضای طلاق بده،

بدونه بعد طلاق برنامه اش چی است؟ کجا ساکن شه؟ درامد زندگیشو چجوری تأمین کنه و غیره.

به خدا راست می گم.

چشم انداز آیندشو داشته باشه. نه این که بعد طلاق بشینه و اندر احوالات شوهر سرنگون شده بناله

و نفرین کنه.

تازه بعضیا بعد طلاق از شوک در میان و هشیار می شن.. گاهی حتا پشیموون.

حالا کدوم یکی از شماها این قدر زیرک است؟

  
نویسنده : الی ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳
تگ ها :

زیر پوست شهر

اواسط یکی از هفته های مهر ماه یه خانمی اومده بود. اضطراب شدید ... بسیار آژیته و در یه حالت بهت به سر می برد.

متولد 54 بود.  در سن 17 سالگی یه رابطه سطحی داشته که به طور غیر منتظره منجر به بارداریش شده بود. (وارد جزئیات نمی شم)

به طور پنهانی (فقط والدین از قضیه خبر دار بودن) زیر نظر متخصص آشنا

 بچه را به دنیا می آورد. یعنی سزارین می کنن تا پ.رده آسیب نبینه.

(البته از نظر پزشکی یه احتمالی است که بدون اسیب دیدن پ.رده، فرد باردار شه.) دختر متولد شده را

تحویل بهزیستی می دهند (آن هم به عنوان یک بچه سرراهی). سال 83 ازدواج می کنه و یه پسر داره.

البته برای این قضیه ناراحتی و یا عذاب وجدانی نداشت بلکه دلیل مراجعه این بود که از هنگام بارداری

پسرش تا الان مشکل اضطراب شدید داشت.. اضطراب از نوعی نبود که بشه با مشاوره حلش کرد.

باید اول برای دارو درمانی مراجعه به روان پزشک می کرد.  ارجاعش دادم روان پزشک.

به نظر خودم که چوب خدا بود.. نمی دونم ولی علایم خانم به سایکوز خیلی نزدیک بود.


  
نویسنده : الی ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
تگ ها :

اندر فواید یارانه ها

اول هفته یه دختر 22 ساله برای طلاق اومده بود مشاوره.

معمولا یکی از پروسه های طلاق انجام خدمات مشاوره برای متقاضیان فسخ زندگی مشترک است.

5 سالی از عقد پنهانی شون می گذشت. با شناسنامه جعلی و المثنا ازدواج کرده بود و یه مدت بعد ازدواج

که به قول خودش به یک ماه هم نکشید، از هم بی خبر بودن. و صد البته به خاطر پاک بودن شناسنامه

دختر خانم، با خیال راحت زندگی دخترانه اش را ادامه می دهد و دانشگاه و مابقی.... تا این که مصلح جهانی

حکم بر ارائه خدمات به ملت شریف می دهد. و یارانه ها نازل می شوند. این جا خانواده متوجه می شوند

یارانه به حساب دختر خانواده واریز نشده و پی به ماجرا می برند. برای طلاق اقدام می کنند.

صد البته دختر محجوب قصه در شرف ازدواج هم بود.

خلاصه به قول خاله خانم دختر قصه ما، خدا خیری به یارانه بدهد ... البته من نفهمیدم چه خیری؟

البته ابهام زیاد در داستان وجود دارد ولی ماجرا قضایی نبود من هم نپرسیدم.

از دختر پرسیدم یعنی اگه مسئله یارانه نبود کاری نمی کردی؟ گفت: نه..

چون شناسنامه ام سفید بود.

(حالا بماند صیغه ای جاری شده و باید فسخ می شد).

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
تگ ها :

و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد

آقای دکتر (55 ساله) به خانم 21 ساله متقاضی طلاق:

"ببین دخترم تو سردی. حس زنوونه نداری. طناز نیستی ادا نداری.

طبع مرد سرد است. زنه که بهش گرمی می ده. باید کم کم حوصله به خرج مدی مدارا کنی تا مرد گرم شه.

وقتی گرم شد ازش سواری بگیر."

این عین حرف دکی به یه دختر بود که 20 روز بعد ازدواج رفته تقاضای طلاق داده.

دکتر که این ها را می گفت نمی دوونم چرا یاد فیلم سوته دلان افتادم.

(( یه نکته جالب در مورد دکتر اینه که خانمش خیلی بهش زنگ می زنه و می گه کجایی؟

دکتر هم آمار خودشو می ده. البته دکتر می گه همسر من به خاطر نگرانی و اضطراب دائم با من

تماس می گیره.!!!

ولی دکتر خوش اخلاق ما با صبوری و مدارا به همسرش می گه عزیزم و مابقی تعاریف..))

البته فکر نکنید سردی و گرمی از پوشش معلوم می شه.. نه.. چه بسا پشت عجیب ترین آرایش ها

و غریب ترین پوشش ها سردترین زنان را پیدا کنیم. مثل همین دختر خانم داستان ما.

بعد رفتن دختر (مصداق بارز مرغ یک پا) دکتر به من گفت دخترای الان بلد نیستن مردشون

را گرم کنن. خودشون هم طبعشون سرده..

نمی دوونم چرا یه ماه دو ماه بعد عقد بدو بدو میان برای طلاق؟

احتمالا همین مقوله (صبر و مدارا) البته برای هر دو طرف وجود نداره.

جالبه این وسط پدر مادر ها هم نقش پر رنگی به عهده دارن.. این قدر پررنگ که بعد صلح زوج جواان،

با پاک کن فایبر گلاس آلمانی هم پاک نمی شه و اثرش باقی می مونه.

درس امروز:

اصلا والدین را وارد قضیه نکنید.

و

هتاکی و بی احترامی و فحاشی (یکی اون بگه یکی شما) در کار نباشه.. بعضی حرف ها تا ته

دل فرد مقابل را می سوزاند و ممکنه برای طلاق کوتاه نیاد.  

؟؟ با تکیه به این شعار تاریخی مون که (ما می توانیم) رفتم کتاب شازده کوچولو به زبان فرانسه به همراه فایل

صوتی اش را تهیه کردم.. نمی دوونم چرا فکر کردم می تونم این جوری فرانسه یاد بگیرم (.

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
تگ ها :

یک مشاوره ناکام

اول هفته:

الهام با سرعت وارد راهرو می شه و بعد از طی مسافتی، با سرعت بیشتری چشم ها را پشت سر می ذاره

و وارد اتاقش می شه.

(این جا مراد از چشم، همانا خود مراد و تقی و جعفر و دیگر مراد سانان می باشد).

البته همان طوری که گفتم این بار نگاه ها متعجب تر بود؟؟

 خیلی جالبه تا آخر وقت متوجه بودم ولی دلیل را پیدا نکردم.

این را هم بگم امروز همه مراجعینم خانم بودن.

آخر وقت که از اتاق در آمدم وقتی برگشتم که کلید برق را بزنم دیدم روی در زده (درمانگاه اورولوژی).

چه حسی... حالا متوجه شدم.

کمی در مورد کلینیک بیمارستان بگم که صبح ها شلوغ تر است.

ولی عصرها فقط متخصص اطفال و ارتوپدی و ما هستیم. روزهایی که ارتوپدی باشه، البته شلوغه.

 از قضا اول هفته ما ارتوپدی شلوغ بود.

این جا بیمارستان آموزشی است و هزینه ها پایین تر نوبت دهی هم از نوع (سر و کول و لگد) است برای همین

مراجعه کنندگان خاصی داره اینجا. اتاق پزشک ها را هم با یه کاغذ تایپی مشخص می کنن.

 خلاصه این هفته اتاق ما صبح ها درمانگاه اورولوژی است. البته این که می گم درمانگاه فکر نکنید یه فضای گسترده نه.

 خیلی کوچیک است فکر کنم عصرا اتاق را زیپ تحویل ما می دهند و صبح ها (extract file)ش می کنند.

حالا می گم لابد می گفتن این خانم در درمانگاه اورولوژی به این خانم ها چی می گه که اشک بار میان بیرون؟

تازه معمولا برای طلاق خانم ها یه هیئت همراه زنانه هم دارن.

 

امروز یه دختر بچه 9 ساله مبتلا به موکنی امده بود.

روابط اجتماعی فوق العاده ضعیف.

لجباز و حرص درآر.

البته مورد کودک ازاری مامان خانم هم قرار گرفته بود: برای جلوگیری از کندن مو،

قاشق داغ روی دست دختر گذاشته بود.

جالبه این خانم لیسانس و دبیر آموزش پرورش بود..

برای کاهش لجبازی مجبور بودم باهاش همکاری کنم واسه همین خواستم هر دومون چشمامون را ببندیم و

بازی (بوته گل سرخ) را اجرا کردم. البته از نظر من انتخاب گل اختیاری است.

داشت تعریف خودش به عنوان یه گل شقایق را می گفت دیدم یهو ساکت شد..

گفتم شاید قوه تخیلش درگیر شده شدید..  صبر... نه. خبری نیست.

چشمامو باز کردم دیدم انگشتش تا کجا آباد تو بینی اش فرو رفته و مشغوله.

بچه که بودیم این جور مواقع می گفتیم: دنبال گنج می گردی؟؟

 

  
نویسنده : الی ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
تگ ها :

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com   
نویسنده : پرشین بلاگ ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
تگ ها :