GET SMART3
* در رابطه با مباحث قبلی، اینو بگم که خواستن و توانستن فرق داره.
اینکه شما بتوانید ابرازوجود مناسبی داشته باشید با اینکه بخواهید این رفتار را در
موقعیت های مناسب (بنا به تشخیص خودتون) ابراز کنید، تمایز بذارید.
یکی از راه های پیشرفت در ابرازوجود اینه که خودتون را در موقعیتی خنثا و
قابل پیش بینی قرار بدهید. مثلا میدونید که اگر درخواستی از فردی داشته باشید،
پاسخ ان فرد حتما منفی است. جواب های منفی احتمالی که از اوون فرد
احتمال دارد بشنوید، را در ذهن مرور کنید و حدس بزنید.
این ها یه سری تمرین های رفتاری است که فرد بتونه موقعیت رو پیش بینی
کنه و از سردرگمی دربیاد. چون بیشتر افراد که جسارت و جرأت مطلوب و دلخواه
خودشون رو ندارن، از عدم پیش بینی موقعیت ها رنج میبرن.
وقتی در موقعیت های آسون خودتو قرار بدی و بتونی حدس بزنی و پیش روی کنی،
کم کم ترس از موقعیت های ناشناخته از بین میره و تعداد واکنش های مناسبی
که قرار است دراین موقعیت ها از خودت نشوون بدی، رو به افزایش میره.
..
** یادتونه نوشتم رفتار assertive (جراتمندی یا ابراز وجود) با پرخاشگری فرق داره:
هر دو درباره پایداری بر حقوق فردی است. در موقعیت جراتمندی فرد به حقوق دیگران
هم احترام میذاره و خط مشی مصالحه و توافق داره: موقعیت برنده-برنده.
اما افراد پرخاشگر گستاخ، منیپولیتیو، خوار و خفیف کن و بددهان و پرخاشگر هستن.
در مورد انگیزه های دیگران طرز فکری منفی دارند و دنبال تلافی هستند.
به نقطه نظر دیگران توجهی ندارند و با هزینه کردن دیگران به موقعیت برنده دست می یابند.
و به دنبال ایجاد تعارضات غیر ضروری هستن.
...
*** خوب حالا برای این جلسه:
صریح و بی پرده باشید.
یه مطلب رو نپیچید در هزارلای حرف. در لفافه یا معذوریت یا رودربایسی یا چاپلوسی.
اگه درخواستی داری اصل قضیه رو بگویید. و متقابلاً جواب هم بی پرده باشه.
یعنی هم درخواست و هم پاسخ بدور از این موارد بالا باشه.
(حالا که فکرشو میکنم میبینم کاش ما غنی سازی شخصیتی داشتیم بجا غنی سازی چیزای دیگه)
بهترین روش بعد از ابراز مخالفت صریح و واضح، ارائه راه حل هایی از سوی خودتون است.
یعنی یک (نه) کشدار نگید و بروید به سمت کارخودتوون. بلکه برای فرد پیشنهادهایی
داشته باشید. چون با (نه) گفتن درسته شما برنده اید اما موقعیت باید دوطرفه برنده باشد.
3 تا مسیر وجود داره برای دنباله روی که تایپ نشده است و هفته آینده میذارمشوون.
..
این سایت ** دانلود کتاب است . البته مدتی با عنوان جرایم رایانه ای بسته بود ولی کتابهای
خوبی برای دانلود داره. اگه کتاب خوبی دانلود کردید، بمن هم خبر بدید..
GET SMART2
جرأتمندی به معنی دفاع از حقوق خودتون در کنار احترام به حقوق دیگران است.
یعنی مسئولیت های خودتون را انجام بدین و در کنارش از دیگران هم بخواهید که
مسئولیت هاشون را انجام بدن.
بعضی از جملات افراد غیر جرأتمند به این شرح است:
اگه فردی درخواست من را رد کند، به این معناست که مرا دوست ندارد.
آنها آن کار را انجام نخواهند داد، پس من هم ازشون تقاضا نمی کنم.
نیازهای من به اندازه نیاز و خواسته دیگران مهم نیست.
من حق پرسیدن ندارم.
بهتر است که تسلیم شوم و از بحث و برخورد اجتناب کنم.
اگر سوال بپرسم آنها فکر می کنند که من بی ادب و پررو هستم.
این جا چند تا از فکرهای پرخاشگرانه را ذکر می کنم:
مردم باید همیشه آنچه را که من می گویم انجام دهند.
امتناع و عدم قبول درخواست من به معنی حمله به شخصیت من است.
نیازها و احتیاجات من از دیگران مهم تر است.
حالا چند تا مثال برای تفکر مثبت می آورم:
ما از نظر سازمانی در طبقات متفاوتی هستیم اما به عنوان یک فرد
هر دوی ما از حقوقی برخورداریم.
اگر هر دوی ما نظرمان را ابراز کنیم، می توانیم راهی را پیدا کنیم که به اون
چیزی که می خواهیم برسیم.
من به اون چه که شما می گویید گوش می دهم و همین توقع را از شما داریم.
این ها جملات مثبتی هستند که می توانند جرأتمندی شما را زیاد کنند.
آنها را با خودتان تکرار کنید.
حقوق و مسئولیت ها در محیط کار:
خوب ابرازوجود میتونه بین ایندو تمایز بذاره
ابرازوجود میتونه از حقوق شما حمایت کنه ضمن احترام به حقوق دیگران و
ابراز وجود میتوونه به انجام مسئولیت های شما کمک کنه و در کنارش بر انجام مسئولیت دیگران هم پافشاری کنه.
خوب یکی از راه هایی که میتونه باعث افزایش ابرازوجود بشه
تاکید برلغت (من) است. جملات خودتون روبا (من) شروع کنید. وروی کلمه (من)
تاکید داشته باشید. این براای شروع کار مناسبه و به مرور براتون عادی میشه.
یک روش دیگه پیش بینی و تمرین موقعیت های خاص است. مثلا اگه قراره با رئیس خودتون ملاقات داشته باشید با خودتون تمرین کنید که چه حرفهایی را بزنید و انواع پاسخ رئیس و جواب های احتمالی خودتونو در چنته داشته باشید.
مطمئن باشید رئیس شما خیلی باهووش نیست و شما میتوونید انواع واکنش های اونو حدس یزنید و جوابی شایسته و درخور براشون داشته باشید.. بهترین پاسخ همیشه گستاخ ترین پاسخ نیست. و کم کم جواب های زیرکانه رو کشف خواهید کرد.
انشالله ادامه خواهد داشت..
آخرین تانگو در به.زیستی
مادرش در زمان قدیم الایام کاباره.ای بود. خودش هم تا انقلاب میشه. تهران زندگی میکرد تا این که دست تقدیر اونو میکشونه
این گوشه دنیا. میترا رو میگم. وقتی دیدمش 55 سالش رو تمام کرده بود. یه زن خیلی هیکلی و بزرگ جثه.
برای بار چندم ارجاعش میدن به مرکز اورژانس اجتماعی به.زیستی.
پرسیدم بار قبل که مرخصش کردین، کجا رفت؟؟ جوابی وجود نداره.
خودش هم اینقدر حالش بد بود. بسیار شدید معتاد بود و خمار. روان شناس اورژانس من بودم
و یک مددکار هم موجود بود.
میترا مهمان دائمی بود مثل اینکه. برای ترک اعتیادش نه متادون نیاز بود و نه سی دی روان درمانی
به همراه قرص های 100 درصد گیاهی مشمئز کننده و منزجر کننده دکتر پورتون.
همون روش قدیمی که این جا خوب جواب میده. مثل فیلمای فردینی.
درد بکش تا سم از ریشه وجودت بیاد بیرون.
مسکن هم استامینوفن کدوئین و اب پرتقال برای مواقع اورژانسی.
اگه بگم ترک کرد حق مطلبو ادا نکردم همینو بگم که نه تنها ترک کرد بلکه زنده موند.
وقتی زنده موند تصمیم گرفتیم زندگی میترا رو احیا کنیم. من و مددکارش.
2 تایی. یه مستمری ناچیزی براش تعیین شد و پوشاک مناسبی براش تهیه کردیم.
ماهی دوبار مراجعه به روان پزشک.
قدم بعدی پیدا کردن دخترش بود که ساکن تهران بود. اما میسر نشد.
میترا شناسنامه نداشت. کارهای قانونی صدور شناسنامه را انجام دادیم.
روزی که به عنوان شاهد رفتیم محضر و فقط صدور شناسنامه مونده بود،
میترا من و مددکار و راننده به.زیستی رو به پیتزا دعوت کرد.
با اینکه رابطه صمیمی باهم نداشتیم وخیلی کم خارج از حیطه کاریمون حرفی باهم میزدیم
امابه ما علاقه داشت
به نظر میومد همه چی آرومه..
..
یه روز
مدیر یکی از مراکز به.زیستی دنبال یه پرستار برای یکی از اقوامش می گشت.
یه مرد حدوداً 60 سال یا بیشتر که همسرش فوت شده و مشکل کلیه داشت.
در این قسمت قضیه من و مددکار 2 تایی نقش هویج را داشتیم و میترا به سرعت
منتقل شد باوون خانه. هیچ وقت کشف نکردم چند و چون قضیه چطور بود.
میترا تلفنی بعدها قضیه رو تعریف کرد.
بعد ازین ماجراا فقط یه بار دیدمش. با مددکار رفتیم خوونه اون آقا دیدن
میترا. چادر سفید پوشیده بود و از ما پذیرایی کرد.
..
بعد مدتی زنگ زد به مرکز که این آقا خارج از توانایی من از من توقع داره.
بنظر شما خواننده عزیز یک مرد 60 ساله، با یک جفت چشم نابینا و کم بینا
که به مدد هفته ای 3 بار دیالیز زندگانی میکند و بدون عصا قادر به راه رفتن نمیباشد
.. چه توانایی هایی می تواند داشته باشد ؟؟
جواب: خیلی توانایی میتواند داشته باشد.
میترا که درکنار پرستاری مجبور بداشتن روابطی مطابق میل اون اقا
هم بود، بعد مدتی خسته میشه. میترا خیلی سرد مزاج بود.
نه بخاطر سن و سال جزء ویژگیهاش بود. و توقعات جن30 اون مرد عجیب.
..
راستی نگفتم میترا صیغه اوون اقا شده بود. بعد مدتی دوندگی، بالاخره میترا برگشت به.زیستی
اما اینبار بردنش خانه سالمندان. دورادور شنیدم بعداز ظهرا میره جایی کار میکنه و دوباره معتاد شده.
اما دیگه اینبار نیاوردنش مرکز ما.. همون خانه سالمندان موند.
راستی یادم رفت بگم میترا هیچ وقت شناسنامه اش را هم نگرفت.
*تعداد (من) هایی که کامنت میذارن، اعم از خصوصی و عمومی، زیاد شده و من (نویسنده وبلاگ)
قادر به تفکیک نمیباشم. لطفاً خودتون، خودتان را متمایز کنید..
I am ok
این قسمت درباره این کتاب (وضعیت آخر) یه توضیحاتی مینویسم. البته از روی خلاصه هایی که از روی کتاب برداشتم.
کتاب یه سری تکنیک های ساده داره که کاربردی است.
مبنای کتاب اینه که ما به همان خوبی که بلد هستیم زندگی نمی کنیم.
در مورد کودک و واد و بالغ توضیح میده (فرض میذارم اینارو بلدین).
و میگه ما باید از (آدم خوب) به (انسان خوب) تبدیل شیم.
میگه ادم خوب درمان شده به این معنا نیست که دیگر خوب نیست بلکه بمعنی
اینه که فرد میتونه تصمیم بگیره خوبی را کجا بکار بندازه. آدم خوب یک والد قوی است
اما وقتی بالغ ما آزاد شه تبدیل به انسان خوب میشیم.
یکی از مباحث کتاب نوازش (stroking) است.
نوازش یعنی وارد شدن به آگاهی فرد دیگر.
نوازش یعنی شناخت. اول اگاهی از حضور فرد دیگری و بعد پاسخ دادن بر اساس آن چه آن فرد میگه
و انجام میده و نه انچه والد و کودک ما می گوید.
این به این صورت نیست که بیای و بگی: هی. من اومدم.
باید طبق حال و هوای فرد وارد عمل شی.. همون جوری که سنسورهای اون فرد رو به طور مناسبی تحریک کنه.
ازبین پاسخهایی که بذهن میاد، بتونی پاسخی رو انتخاب کنی که بهترین جواب رو بده.
((من معتقدم داشتن یه درجه از هوش هیجانی (شناختن حالات روحی طرف مقابل) می تونه باین مورد کمک کنه.
و برای داشتن ویا ارتقا هوش هیجانی و پاسخ مناسب به محرک ها، یاد بگیرید خوب ببینید و حدس بزنید و بر پایه حدسیات
وارد عمل شید.))
یادتون باشه: life is trying
انواع مختلف نوازش هم شامل:
گوش دادن، سوال پرسیدن، استفاده از اسم افراد، مردم داری، شوخ طبع بودن
واینکه سنگ بزرگ نشانه نزدن است. اگه تصمیم به تغییر دارید
باید قدم های کوچیک بردارید.
برای تغییر این 4 کارو انجام بدید:
1 تغییری که میخواهم بکنم
2 تاچه حد میخواهم پیش بروم
3 سود و زیان
4 چه باید بکنم که متفاوت باشم
اصل مطلب اینه شمابا این کار اون خواسته خودتون رو عینی و ملموس میکنید
و میدونید میخواید چکار کنید. یه مثال:
مثلا برای مقابله با کمرویی، اگه ازون دسته افراد لپ گلی هستید، باید از درجات کم شروع به تغییر کنید
مثلا داشتن یه احوال پرسی ساده و بدون خطر با همکلاسی و بعد به مرور همکلامی با یک منبع قدرت بدون
داشتن احساس خطر.
احتمالاً خیلی کلی نوشتم. متاسفم..
در دایره قسمت کی نقطه پرگاره؟
اثر پروانه: میگه که اگر امروز در شهر پکن (در چین) یک پروانه هوا را به حرکت درآورد،
این جریان هوا می تواند در ماه آینده در شهر نیویورک به سامانه های طوفان زا تبدیل شود.
این حرف اصل و ریشه اش در نظریه بی نظمی (chaos theory) است. نظریه ای که
میگه رخدادهای بزرگ ممکن است از رخدادهای به ظاهر کوچک و بی اهمیت تأثیر بگیره.
..
استادی در مورد آسیب شناسی اجتماعی صحبت میکرد. لابلای حرفاش به (محمد بیجی) و حادثه پاکدشت
اشاره ای داشت و درصد مشارکت افراد دیگر درین حادثه رو برامون حساب میکرد. آدمهایی که
در گذشته بیجی بودن و اونو درین مسیر قرار دادن. این استاد با خود بیجی مصاحبه داشت.
میگفت یکی از افرادیکه درین جنایتها با بیجی شریکه و باید تقاص پس میداد
معلم راهنمایی او بوده. در دوران راهنمایی محمد به دفعات مورد آزار جنسی قلدر کلاس و یکی از .. مدرسه
قرار گرفته بود. میگفت اگه بخوایم حساب کنیم شاید 30 درصد مجازات این جنایت ها،
متعلق باوون افراد بشه.
خودتون روی این مطلب فکر کنید ..
..
*مژگان خواسته بود یه کم درباره کتاب وضعیت آخر بگم. Xh هم نتونسته کتابو پیدا کنه.
هفته آینده می نویسم.
**هیچکی نپرسید چرا اسم پست قبل (اسکار و بانوی صورتی پوش) بود. چون پوشش بانو روسری و سوئی شرت صورتی بود. با رژلب صورتی. و این هم اسم یه کتاب است. اگه وقت داشتین بخونیدش فرایند مرگ یه پسربچه رو قشنگ تر میکنه.
اسکار و بانوی صورتی پوش
اسکار 28 سالشه و بانو 24 ساله. 4 سال عقد بودن و حدود 3 ماه از زندگی مشترکشوون میگذشت
که بانو میاد براای طلاق.
..
وقتی شروع کرد خیلی تعجب کردم جلوی شوهرش این قدر راحت داره
ابراز میکنه. گفتم: میخوای همسرت بره بیرون. بانو: نه. همه چی رو میدونه.
بانو: یه مشکلی برای من پیش اومده، میخوام جدا شم.
من: خوب.
بانو: (پای یه مرد در میونه...
من و اسکار در دوران دانشجویی همکلاس بودیم. قبل ورود اسکار به زندگیم،
با یکی از همکلاسیهام به نام غریبه بهم علاقه داشتیم. البته چیزی ابراز نکرد اما از نگاهش معلوم بود. حتا دوستام هم میکفتن
فلانی بهت علاقه داره. اما چیزی بروز نداد و در این حین با اسکار اشنا شدم و بعد مدتی دوستی، عقد کردیم.
بعد 4 سال ازدواج کردیم. تا این که یک ماه پیش اتفاقی دیدمش و با هم صحبت کردیم و کم کم وارد شغل من شد.
من خودم سر قصه رو باز کردم و از گذشته گفتم. که اون هم گفت علاقه داره بمن و ان موقع بخاطر ترس
نتونستم بیام جلو. ..
.. حتا در این یکماهی که همدیگرو دیدیم با هم بیرون هم رفتیم و یه بار هم با خانمش رفتیم
رفتیم پارک.
من جاخوردم. گفتم مگه متاهله؟
بانو: آره. عقد است. ولی با هم مشکل دارند و دختر خوبی نیست.
من: چه مشکلی؟
بانو: خانمش مشکل اخلاقی داره. قبل از ازدواج روابطی داشته.
من: گذشته زن و مرد وقتی به هم تعهدی ندارن، هرچیزی ممکنه باشه. مهم بعد از ازدواجه که تعهد وجود داشته باشه. درسته؟
بانو: خوب آره.
من: نوع روابط اون خانم در گذشته با نوع رفتار الان تو و همسر اون خانم چه فرقی داره. آیا شما هم تعهد دارین؟
بانو جوابی نداد.. ولی اسکار یه لایک به من داد.
....
بانو وقتی نتونست از خودش دفاع کنه یه جور دیگه وارد شد.
بانو: من تو زندگی بااین آقا عقده دارم.
من: چه عقده ای؟
بانو: (من ملاکم پول نبود. این اقا اما خیلی مغروره. قهر می کنیم، نمیاد آشتی کنه. منو تنها میذاره.
مشکل مالی داره. تا الان هم بیکار بوده. درامدی نداریم.)
اسکار: (اول درس میخوندم. بعدش سربازی. تازه آزاد شدم و دنبال کار هستم
اما هنوز پیدا نکردم.)
..
من: (اسکار غرور داره. نمی تونه ابراز محبت کنه. ولی این ها مهارت هایی است که باید
یاد بگیرید. اون آقا ابراز محبت بلد بود؟ مغرور نبود؟ بعد 6 سال دوباره وارد زندگیت شده که
تازه اون هم اتفاقی و تصادفی بوده و این اتفاق رو تو رقم زدی، تو رفتی جلو و در مورد گذشته
صحبت کردی. که اگه نمی رفتی دوباره از تو رد میشد. درسته؟ حالا داره اهسته وارد زندگیت
میشه. این مرد بخاطر چی اون موقع جلو نیومد؟؟ چرا عشقشو ابراز نکرد؟؟ غرورش؟؟ که اگه
این طوره با اسکار همرتبه است.)
بانو: نه. غرور نداشت. ترس بود.
من: (این که بدتر شد. ترس علامت بی عرضگیه. چرا نتونسته برای زندگیش بجنگه؟ مگه نمی گی
دوره دوستی ات با اسکار تو دانشکده شمارا می دیده؟ چرا باز جلو نیومد؟ اگه اسکار عیبهایی
داره، این عیبهای غریبه کم از عیبهای اسکار نیست.)
...
بانو: غریبه از نظر مالی خیلی پیشرفت داشته اما اسکار؟
من: (یعنی تو به پشتوانه غریبه پاتو رو گاز گذاشتی و میتازی؟ اگه غریبه نبود اینا دلیل طلاق بود؟
این مدت 4 ساله این مسائلو ندیدی؟)
بانو چیزی نمی گفت. ولی حرفارو تأیید کرد. در واقع عقب نشست.
من: (4 سال با اسکار عقد بودی. هنوز به 3 ماه نرسیده این مسائل رخ داد و اسکارو شناختی؟ برای نفر بعدی
چقدر وقت میذاری؟)
بانو: من شاید با غریبه هم به تفاهم نرسم. باید بهش فکر کنم. و تحقیق.
من: چه تضمینی به جدایی غریبه از همسرش داری؟
بانو: نمی دونم.
من: (یه سری چیزا که از گذشتش میدونی. مردی که با همسر اولش مشکل داره و حالا هم وارد زندگی یه زن متاهل شده.)
از بانو خواستم به عنوان فردی که دوستش درگیر قضیه شده این مسئله رو بررسی کنه
و جالب این بود میگفت تا حالا باین مسائل فکر نکرده بود.از نگاه یه فرد بیرون گود.
اسکار هم در جلسه اول بیشتر ساکت بود و همش میگف نمی دونید چقدر شنیدن این چیزا سخته.
مشکل بانو این بود همون اول کاررفته بود و ماجرا رو برای اسکار
گفته بود. این اشتباه بزرگیه که در واقع تبعات زیادی داره حتا اگه
با هم بمونن، احتمال این که اسکار یه زمانی این ماجرا رو تلافی کنه وجوود داشت.
پرسیدم کیا از قضیه باخبرن؟ که بانو گفت فقط خواهر من. و اگه برادرام بفهمن منو میکشن.
اسکار این قدر مرد بود که آبروی همسرشو حفظ کنه. که البته صحیح هم اینه. چون اگه از طلاق منصرف
شن هموون بهتر که فردی از بیرون در جریان این قضایا نباشه. اینا مواردی است که حتا در زندگی
آینده بچه آدم هم اثر میذاره چه برسه به زمان حالشون.
و بانو بدون هیچ منطقی، فقط به این دلیل که یه مرد موفق تر از همسرش وارد زندگیش شده
قصد جدایی داشت.
نمیدونم کتاب (گتسبی بزرگ) رو خوندین یا نه؟ داستان یه مردیه که در گذشته عاشق یه زن میشه
و اونو از دست میده. بعد دوباره اون زنو ملاقات میکنه و خیلی اتفاق های دیگه
در نهایت .. (اخرشو پاک کردم که خودتون بخونید). وقتی نقد کتابو میخوندم نوشته بود
گتسبی مردی که در گذشته جا مانده بود. مردی که با یه رویای جامونده از گذشته
داشت در زمان حالش زندگی میکرد.
حالا این داستان تکراری خیلی از آدم هاست که در گذشته جا موندن و خیلی وقتا یه خط باریک
دینامیت مارو به انبار احساسمون میفرسته و ... منفجر میشه. احساسو میگم.
بانو در هوایی نفس میکشید که بوی گذشته رو میداد در حالی که جسمش کشیده شده به زمان حال
اما اون باریکه دینامیتو به خودش آویزوون کرده.
این رفت و آمد بین احساس گذشته و دنیای واقعی الان،
خوب معمولاً احساس پیروزه و من نظری ندارم.
این احساس گذشته طرفیت دوست داشتن رو تکمیل میکنه و نمی تونی فرد جدیدو دوست بداری
و استاد استعارهامون میکفت (تصمیم بگیرید که عاشق شید.)
خوب کافیه این جمله رو تحلیل کنید. زمان براش بذارید مثل زایمان.
همون داستان رفو کردن لباس.
حتا عشق در یک نگاه هم همین مبنا رو داره چون در این اولین نگاه نطفه عشق سریع تر از عشقای تدریجی
بسته میشه و ندیدن عیبها و ازخودگذشتگی ها و احساسات شیفتگی زودتر شروع میشه.
هر دو پسندیده است اما مدیریت نیاز داره تا به ثمر برسه.
جلسه بعدی اسکار بیشتر حرف میزد.
میگف: (ما 4 سال با هم بودیم یک بار دروغ نگفته بمن. درین یک ماه 4 بار دروغش بمن اثبات شد.
4 بار خدا جلوی من طاهرش کرد. حتا بخاطر بانو حاضر شدم با غریبه همکاری کنم و
باهاش یه سری کارا رو انجام دادم. شما نمی دونید چقدر برای یه مرد این کار سخته.
با این که میدونستم چه حرفایی بینشون رد و بدل شده. حتا به اون آقا هم زنگ زدم.
بهش میگم چرا این کارو میکنی هیچی نمیگه..)
...
بانو: من عقده دارم. حتا در رابطه جن30 هم مشکل داریم.
اسکار: (ما 4 سالی که با هم بودیم خانه نداشتیم. اگه هم کاری انجام میدادیم پر از استرس بود. الان 6 ماه نشده ازدواج کردیم.)
خوب این حرف اسکار درسته و باید فرصت یادگیری و شناختن نیاز طرف مقابل رو بهم داد و این که الان
بانو ذهنش آزاد نیست و درگیر یه مرد دیگری شده پس نمیتونه از رابطه لذت ببره.
این عقده که بانو میگه روحی است نه فیزیکی.
ته این مسیر برای بانو افسردگی است و اگه آدم باوجدانی باشه این افسردگی
بیشتر میشه. یادمه جلسه اول اسکار گفت (وقتی دلش با من نیست) میگفت (من پای زندگیم هستم
ولی بانو باید دل منو صاف کنه.).
بانو بعد جلسه اول که قرار میشه یه سری تکالیفو انجام بده، میره با غریبه ملاقت کنه که اسکار میبینش
و از ماشین پیادش میکنه. بانو میگه میخوام حرفامو بزنم و اینکه دیگه نمی خوام ببینمش.
اسکار میگه این عشقی از گذشته داشته که تبذیل به عقده شده وحالا سرباز کرده و من میخوام در زندگیم بمونم و صبر میکنم.
اسکار خیلی از من توقع داشت اوضاعو رو به راه کنم و خیلی وزن زیادی روی خودم حس میکردم.
بعد از جلسه دوم دیگه نیومدن و من تعبیرم اینه رفتن سر خونه زندگی
..
اون کامنتی که گفتم هم همین محتوا رو داشت که غریبه با منطق خودش از زندگی یه بانوی دیگه میره بیرون
و حالا که بانو متاهل شده، غریبه برگشته و بانو رو میخواد.
البته بانو هم دوستش داره و قصد جدایی. اما باز یه اسکار دیگه قربانی میشه.
گفتم که جای قضاوت نداریم و دنبال مقصر و یا سرزنش نیستیم. اما این احساس
رو باید تبدیل به فکر کرد. اگه این احساسی که در گذشته به غریبه داشتی
یه جسم و وزنی داشت، الان مرده و دوره سوگواریش هم گذشته.
استرنبرگ میگه مثلث عشق 3 راس داره:
Intimacy, passion, commitment
اگه خواستین کامنت بذارین راهکار باشه نه سرزنش.. و نه همدردی.
از تجربه شخصی هم استقبال میشه.
قصد نداشتم این مطلبو الان چاپ کنم، اما
یه کامنت خصوصی داشتم که خیلی روم اثر گذاشت و دست بکار نوشتن این ماجرای واقعی شدم.
قبلش یه چیزایی رو توضیح بدم.
یکی از اصول روان شناسی اینه بدون قضاوت به حرفهای مراجعت گوش بدی
تا اون بتونه بدون ترس از پیش داوری های تو، افکارشو بگه و بتو اعتماد لازمو داشته باشه
و اصولاً تو هم بتوونی بدون سوگیری، مشاوره بدی. اگه بخواهی جای خدا بشینی و اونو مجازات کنی یا کار بنده خدا رو انجام بدی و اونو از عذاب الهی بترسونی یا احیاناً لعن و نفرین کنی، به در بسته کوبیدی. بهرحال اون فرد تمام این مسائل رو میدونه.
.
نکته بعدی اینه با وجود دانستن چرا این فرد وارد یه قضیه میشه؟؟ یه قضیه ممنوعه که میدونه عقل میگه (نه).
چرا؟؟ چون احساس از جنس دیگری است. احساس مبهم است و دلیلی ندارد. احساس در مورد چگونگی است (how)
اما فکر در مورد چرایی (why). اگه برای احساس دلیل بیاری در واقع تبدیلش کردی به فکر.
فکر دلیل داره و منطقی پشتش خواابیده.
احساس خیلی لامذهب است و
خیلی بده بین این دو گیر کنی.
من ازتون میخوام برای مطلبی که در پست بعدی میذارم بدون قضاوت و ..،
فکر کنید.
** اموزش این تنفس ازروی کتابش:
1. به پشت دراز کشیده و زانوهای خودرا خم نمایید. یکی از دستها روی شکم و دیگری
برروی قسمت فوقانی قفسه سینه قرار دهید.
بایک بازدم تمام هوای ریه ها را خارج کنید . باایجاد فشار به عضلات شکم باقیمانده هوای
ریه ها را نیز خارج کنیدو باین ترتیب باایجاد خلاء، ریه ها را براای انجام دم عمیق اماده کنید.
2. همچنانکه عمل دم راانجام میدهید، عضلات شکم وانهاده شده وبسمت خارج منبسط میشوند
تاازاین طریق دیافراگم بطرف پایین بیاید. در پایان دم نفس خود را بمدت 1 الی 2
ثانیه حبس کنیدو زمانیکه بازدم انجام می دهید شکم شما بطور طبیعی به طرف داخل حرکت می کند
ودیافراگم را مجددا بطرف بالا وبسمت ریه میفشارد. بازدم را بطور کامل و بآرامی انجام دهید.
دراین حالت احساس نماییدکه شکم شما کمی به سمت ستون فقرات فشرده می شود. بازدم را حبس نمایید
سپس دم عمیق بعدی را انجام دهید.
کتاب: یوگا برای بانوان (دل اونایی که بانو نیستن بسوزه).
نویسنده: شاکتا کائور خالسا (اسمشم یوگاییه)
ترجمه: ساسان تصاعدی (دستت درد نکنه)
پوشش لباسها: زنده یاد داریوش خانی (چی بگم خدابیامرز شدی اما می دونم خیلی کار ظریفی انجام دادی روحت قرین رحمت)
برای بار هزارم دارم میذارم: این هم ... نتونستم عکسو بذارم...
unusual but effective
دستتون رو بذارید روی شکمتون و به تنفستون دقیق شید.
.
اگه مثل بقیه نفس بکشید به این صورت است که با دم شکم کمی به داخل و دیافراگم به سمت قفسه سینه کشیده میشه.
درسته؟؟
یادمه در یک کتابی خوندم راز سلامتی در تنفس درسته.
حالا یه نوع تنفس دیگه رو یادتون میارم. میگم یادآوری چون این تنفس در نوزادان وجود داره
و شما هم قطعاً این دوره رو تجربه کردین..
دوباره دستها روی شکم..
حالا با دم سعی کنید که شکمتون رو به بیرون پرتاب کنید و دیافراگم هم میاد به سمت پایین
و با بازدم شکم را به داخل فرو ببرید این دم و بازدم را به کندی انجام بدهید.
به این تنفس میگن شکمی...
اگه یوگا کار کرده باشید احتمالاً با این تنفس آشنا هستید.
حالا
وقتی یه فکر ناراحت کننده و تکرار شونده میاد سراغتون ،
یه لحظه جلوی اون فکرو بگیرید و این تنفس رو انجام بدین بعدش
یه فکر لذت بخش رو جایگزین کنید و بهش فکر کنید.
البته از قبل اوون فکر لذت بخشو تدارک ببینید که در این لحظه به چکنم چکنم نیفتید.
یه خاطره واقعی خوشایند یا یه فانتزی لذت بخش و اروم کننده.
تنفس رو تا 5 بار انجام بدهید و بعد این خاطره را در حدود 5 دقیقه مرور کنید.
در این دقایق به فکر ناخوشایند قبلی اجازه بروز ندهید.
فکرای بد مثل یبوست می مانند،
به زور باید بیرونشون کنید و شرط اول داشتن کنترل در ورود و خروج فکری است.
این تمرین کوتاه در مدت زمانی باعث میشه کنترل روی ورود فکرای بد به سیستم تفکرتون
رو افزایش بدین و در نتیجه جلوشون رو بگیرید. و این تنفس در واقع نقش دکمه کنترل فکرو
بازی میکنه.
این در مورد افرادی مثل (تارا) که افکار گذشته اذیتش میکنه، مفید است.
این تمرین باید مداوم باشه...
اگه یادم بمونه یه تکنیک ساده دیگه هم در آینده اموزش میدم.
* دقیقه سوم فیلم there be a dragon : اسکار واید (Oscar wilde) میگه هر پرهیزگاری گذشته ای دارد و هر گناهکاری آینده ای.
Every saint has a past and every sinner has a future.
** دقایق آخر فیلم Tournament هم کشیش یه جمله قشنگی گفت که از اینترنت اصلشو پیدا کردم و برااتون میذارم باشد که در احساستون تغییری رخ دهد.
رابرت ناتان (Robert nathan) میگه:
"Give thanks for sorrow that teaches you pity; for pain that teaches you courage - and give exceeding thanks for the mystery which remains a mystery still - the veil that hides you from the infinite, which makes it possible for you to believe in what you cannot see."
← صفحه بعد
نظرات ()